تبليغاتX
بوسه ای برای تو
من از احساس شک کردن به احساس تو بی زارم . . .
 

سلام عزیزیای من حالتون چطوره؟ خوبین ؟ خدا رو شکر

شرمندم من هر وقت یه قولی میدم یه چیزی میشه شرمنده

چند روز پیش اتفاقی پیش اومد سرم بد جور ضربه خورد یه لحظه با خودم گفتم یعنی تموم  شد؟

حالم بد بود خیلی بد چند روز و فقط توی بیمارستانا گذروندم هی برو هی بیا

وای حس بدی بود فکر کرده بودم که ضربه مغزی شدم

خدا رو شکر به خیر گذشت ولی زیاد نرمال نیستم

اومدم خدافظی کنم میدونید نشستن پای کامپیوتر سرم و درد میاره خیلی هم درد میاره

خلاصه من و ببخشید و حلالم کنید اگه حالم بهتر بشه حتما دوباره میام ولی . . .

خب مزاحمتون نمیشم

دوستون دارم خیلی زیاد

شاد باشید شاد شاد شاد

خدا حافظتون باشه.

بهار 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:9 توسط بهار |
سلام

يه سلام به اندازه زندگي به وسعت عشق يه عشق پاك

بچه ها من بعد چند ماه آپ كردم ولي خدا بخواد مي خوام بلاگم و ادامه بدم

ازتون مي خوام همراهيم كنيد

۲۲ تير مراسم عروسيم بود تموم شد سرم خلوت تره

اگه خدا كمكم كنه و مسئله اي نباشه مي خوام باهاتون باشم

منتظرتونم

خوشحالم كنيد مثل هميشه

دوستون دارم

باباي

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:9 توسط بهار |

بدون اراده به دنیا می آییم

با حرارت زندگی می کنیم و 

با حسرت می میریم

اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوست های پاک و بی آلایش است .

تقدیم به بهترین ها...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:51 توسط بهار |
 

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد

چون بر این باورند که :

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:17 توسط بهار |
سلام به همه ی نازنینای عالم

حالتون چطوره؟

ببخشید که دیر شد  اما می خوام روز عشاق رو به همتون تبریک بگم

اینم یه جورشه دیگه ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:6 توسط بهار |
من از نهایت شب حرف می زانم

                         من از نهایت تا ریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

                                                                            و یک دریچه که از آن

به ازدحام یک کوچه خوشبخت بنگرم... 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:29 توسط بهار |

نه از خاكم

نه از بادم

نه در بندم

نه آزادم

نه آن ليلا ترين مجنون

نه شيرينم

نه فرهادم

فقط

مثل تو دلتنگم

اگر آبي تر از آبم

اگر همزاد مهتابم

بدون تو

چه بي رنگم

بدون تو

چه بي تابم .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:23 توسط بهار |
قیامت بی حسین معنا ندارد

                                      شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

                                              چرا پرونده ات امضاء ندارد؟!

 

 

فرا رسیدن ماه محرم رو به همه تون تسلیت می گم و امید وارم که همیشه حسینی بمونیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:55 توسط بهار |

                    زندگی را دور بزن

و زمانی که به بلند ترین قله رسیدی ُلبخند خود

    نثار تمامی سنگ ریزه هایی کن که پاهایت را

                              خراشیده اند. . . !

 

بچه ها از این به بعد علی رضا هم به همراه من توی این بلاگ می نویسه

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:30 توسط بهار |

 

 

پشت پنجره نشسته بود مي گفت هميشه شب است ، هوا تاريك و... اما خبر نداشت كه پشت همه پنجره هاي شهر را ديوار كشيده اند ... بايد بيرون زد از اين همه غفلت

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:11 توسط بهار |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا